تبليغاتX
پائیز سرد


پائیز سرد





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


كد جاوا :

گام برداشتن....
 

 

هرگز تنها نیستی آن دیگری که با توگام برمیدارد....

  خداست......


نويسنده: بهار مورخ: چهارشنبه ششم آبان 1388 در ساعت: 11:44
|+|

زندگی...
 

 

زندگی بازی شطرنجی است که تمامش دوکلام کوتاست....

کیش ومات تاکجا میشود از (کیش)گریخت؟


نويسنده: بهار مورخ: یکشنبه نوزدهم مهر 1388 در ساعت: 4:18
|+|

قفل ها...........
 

 

مهم نیست که قفل ها دست کیست....

مهم این است که کلیدها دست خداست.....


نويسنده: بهار مورخ: سه شنبه دهم شهریور 1388 در ساعت: 12:27
|+|

عظمت انسان...
 

 

زمین خوردنها جزئی از زندگیست...

عظمت انسان در بلند شدن است...


نويسنده: بهار مورخ: یکشنبه یکم شهریور 1388 در ساعت: 12:1
|+|

نامه ای در فراق عزیزان...
سلام ...

دیشب مثل بقیه شب ها سرسجاده نماز به قاب عکس هاتون که تنها یادگار شماست چشم دوخته بودم....

 دیشب حال عجیبی داشتم احساس می کردم تمام دلتنگی های دنیا روی قلبم انباشته شده ....

دیشب چقدر دلم هوای دستهای نوازش گرت را داشت پدرم...

چقدر دلم شانه هایت را طلب کرد مادرم....

اما تنها پاسخ دلتنگی هایم لمس گرمی اشک به روی گونه هایم بود....

 وتنها یک سوال ذهنم را درگیر کرد....

 مصلحت نبودنتان در روزهائی که دخترتان به بودنتان نیاز دارد...

 چه می تواند باشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نويسنده: بهار مورخ: سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 در ساعت: 14:16
|+|

شاید خدا خواسته است...

 

شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسی....

و سپس شخص مناسب را....

 به اين ترتيب وقتي او را يافتي....

 بهتر مي تواني شكرگزار باشي...


نويسنده: بهار مورخ: یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 در ساعت: 10:59
|+|

دلم تنگ است دلم تنگ است
 

 

دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است...

 سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است ...

نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است....


نويسنده: بهار مورخ: یکشنبه هجدهم مرداد 1388 در ساعت: 9:39
|+|

این مطلب از وبلاگ دوست عزیز سار(سروده ها) برداشت شده است

   اومرا ساده فریفت....

روزي به كسي زمزمه كردم

دوستت دارم و اي يار

مرا دوست بدار

گفت دوستت دارم و تا آخر هستي هستم

در كنارت اي دوست

او مرا ساده فريفت

او به من هيچ نداد

جز يك ساعت طلايي رنگ

ولي من از او تمناي قلبش كردم

كه به من بدهد

او نداد

ساعتش را كه مي ديدي

ياد او در دلت طنين مي انداخت

ناگاه روز گذشت و شب هنگام رسيد

او رفت و مرا ميان سيلاب تپش تنها گذاشت

او مرا ساده فريفت

رفت و ياري دگر از رنگ سياهي برداشت

چرخ گردون چرخيد

روز موعود رسيد

روز جشن دو كبوتر سياه

او و او

اولي يار من و

دومي ياور او

من بدبخت در آن جشن وصال

حاضر و ناظر و قاصر بودم

يار ناياور من آنجا بود

بيگانه اي نيز كنارش آسود

چشمهايم به سياهي مي زد

اشك را در دل فرو مي خوردم

ناگاه يك قطره ي اشك

از سيطره ي سلطان دل در رفت و از چشم برون شد

و او آن را ديد

و كمي هم لرزيد

چشم جادوگرش درويش شد

خواست توبه نمايد اما

نوشدارو بعد از مرگ سهراب

چه سودي دارد؟

چه سودي دارد؟

چه سودي دارد؟


نويسنده: بهار مورخ: یکشنبه یازدهم مرداد 1388 در ساعت: 10:55
|+|

چه قدر حقیرند....

 

چه قدر حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند،

نه اراده ی دوست نداشتن نه لیاقت دوست داشته شدن

و نه متانت دوست داشته نشدن با این حال مدام شعر عاشقانه

میخوانند...!!!

 


نويسنده: بهار مورخ: چهارشنبه هفتم مرداد 1388 در ساعت: 14:59
|+|

وقتی که عاشقم شدی .....

 

وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود
تو آسمون آرزوت هزارتا بادبادک بود
تنگ بلوری
دلت درست مث دل من
کلی
لبش پریده بود همش پر ترک بود
وقتی که عاشقم شدی چیزی ازم نخواستی
توقعت فقط یه کم نوازش و کمک بود
چه روزا که با هم دیگه مسابقه می ذاشتیم
که رو گل کدو
ممون قایق شاپرک بود ؟
تقویم که از روزا گذشت دلم یه جوری لرزید
راستش دلم خونه ی تردید و هراس و شک بود
دیگه نه از تو خبری بود
،‌ نه از آرزوهات
قحطی مژده و روزای خوش و قاصدک بود
یادم میاد روزی رو که هوا گرفته بود و
اشکای سرخ
آسمون آروم و نم نمک بود
تو در جواب پرسشم فقط همینو گفتی
عاشقیمون یه بازی شاید ،‌ یه الک دولک بود
نه باورم نمی شه که تو اینو گفته باشی
کسی که تا دیروز برام تو کل دنیا تک بود
قصه ی با تو بودن و می شه فقط یه جور گفت
کسی که رو زخمای
قلب من مث نمک بود
 
مريم حيدرزاده


نويسنده: بهار مورخ: سه شنبه سی ام تیر 1388 در ساعت: 9:54
|+|

گفتگو با خدا....

درروياهايم ديدم كه با خدا گفتگو ميكنم

خداپرسيد :«پس توميخواهي با من گفتگو كني  ؟»

من درپاسخ گفتم : «اگر وقت داريد»

خدا خنديد:وقت من بي نهايت است ...

پرسيدم: چه چيز بشر تورا سخت متعجب ميسازد؟

خداپاسخ داد: كودكيشان  !

اينكه آنها از كودكيشان خسته ميشوند وعجله دارند كه بزرگ شوند ؛

وبعد دوباره پس ازمدتها آرزو ميكنند باز كودك شوند .

اينكه آنها سلامتي خودرااز دست ميدهند تا پول بدست آورند؛

وبعد پولشان راازدست ميدهند تاسلامتي از دست رفته شان را باز جويند.

اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند وحال خويش را فراموش مي كنند؛

بنابراين نه در حال زندگي مي كنند ونه درآينده .

اينكه آنها به گونه اي زندگي ميكنند كه گويي هرگز نمي ميرند؛

وبه گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند .

دستاي خدا دستانم را گرفت ؛مدتي سكوت كرديم

ومن دوباره پرسيدم:به عنوان پدر ميخواهي كدام درسهاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟

گفت: بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد؛

همه كاري كه آنها ميتوانند بكنند اين است كه اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.

بياموزند كه فقط چند ثانيه طول ميكشد تازخمهاي عميقي درقلب آنها كه دوستشان داريم ايجاد كنيم اما سالها طول ميكشد تا آن زخمها را التيام بخشيم .

بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين هارا دارد،بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد .

بياموزند كه آدمهايي هستند كه آنهارا دوست دارند فقط نمي دانند چگونه احساساتشان را بيان كنند .

بياموزند كه دونفر مي توانند به يك نقطه نگاه كنند وآن را متفاوت ببينند.

بياموزند كه كافي نيست كه ديگران را فقط ببخشند بلكه خود را نيز بايد ببخشند .

من با خضوع گفتم :ازشما بخاطر اين  گفتگو سپاسگزارم

 آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد به فرزندانتان بگوييد ؟

خداوند لبخند زد وگفت:

فقط بدانند من اينجا هستم «هميشه»

 


نويسنده: بهار مورخ: سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 در ساعت: 13:1
|+|

خداوندا.......
 

خداوندا دستانم خالیند ودلم غرق در آرزوها ....

یا با قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان....

یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن.....

                                                   (آمین)


نويسنده: بهار مورخ: پنجشنبه هجدهم تیر 1388 در ساعت: 8:15
|+|

زندگی...
 

زندگی بازی شطرنج وما مهره بی ارزش سربازیم....

اما همین سرباز اگر دچار طوفان حوادث نشه.....

 وبه آخر برسه حکم وزیر رودارد...


نويسنده: بهار مورخ: دوشنبه هشتم تیر 1388 در ساعت: 11:38
|+|

عادت کردن....

 

   بشر به خوشبختی خیلی زود عادت می کند....

 و چون خیلی زود عادت می کند .....

خیلی زود هم فراموش می کند که خوشبخت است....

 


نويسنده: بهار مورخ: سه شنبه دوم تیر 1388 در ساعت: 8:1
|+|

ضامن آهو....

 

زائر بارانی ام آقا به دادم میرسی؟بی پناهم خسته ام آیا به دادم می رسی؟

گرچه آهو نیستم اما پراز دلتنگی ام ضامن چشمان آهو آیا به دادم می رسی؟


نويسنده: بهار مورخ: شنبه بیست و سوم خرداد 1388 در ساعت: 14:40
|+|

زندگی...
 

 

کیفیت زندگی بستگی به کیفیت نگاه تو دارد

 

خوب ببین تا خوب زندگی کنی....


نويسنده: بهار مورخ: چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 در ساعت: 14:24
|+|

فراموشی.....

وقتی عشقت رو از دست دادی دیگه سعی نکن به دستش بیاری...

درست مثل چینی شکسته می مونه ......

که حتی اگه بندش هم بزنی دیگه به زیبائی گذشته نیست..........


نويسنده: بهار مورخ: سه شنبه پنجم خرداد 1388 در ساعت: 14:46
|+|

خداوندا...
 

 

خداوندا تقدیرم را زیبا بنویس...

کمک کن آنچه که تو زود میخواهی....

من دیر نخواهم....

وآنچه که تو دیر میخواهی...

من زود نخواهم...

                                  دکتر علی شریعتی...


نويسنده: بهار مورخ: سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 در ساعت: 13:47
|+|

معبودا....

معبودا مرا به بزرگی چیزهائی که داده ای.....

 آگاه وراضی کن .....

تا کوچکی چیزهائی که ندارم ....

آرامشم را بهم نریزد...


نويسنده: بهار مورخ: سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 در ساعت: 8:16
|+|

توانائی رسیدن.....
 

اگر خداآرزوئی را در دل تو انداخت......

                                   بدان....                                                

                          توانائی رسیدن به آن را در تو دیده است.....


نويسنده: بهار مورخ: سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 در ساعت: 13:55
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Dastan.kotah & Bahar-20 & Best-Music-Cod