|
|
|
|
|
تو نان مي خوري و زنده هستي و من نان مي دهم و زندگي مي كنم .مثل فرانسوی بسياري از ما در تلاش براي زندگي بهتر، زندگي را از ياد مي بريم.مارگارت فولر هيچ چيز در زندگي معنا ندارد، مگر معنايي كه شما به آن بدهيد.آنتوني رابينز ساده ترين كار جهان اين است كه خود باشي و دشوارترين كار جهان اين است كه كسي باشي كه ديگران مي خواهند. هربرت اتو زندگي، چيزي جز مبارزه ميان عاطفه و عقل نيست.مارك تواين اگر مي خواهي پس از مرگ فراموش نشوي، يا چيزي بنويس كه قابل خواندن باشد، يا كاري كن كه قابل نوشتن باشد. بنجامين فرانكلين همه مي ميرند، اما به راستي همه زندگي نمي كنند.بربر هارت خشم، گرفتن انتقام اشتباه ديگران از خودمان است.الكساندر پوپ زندگي مردان بزرگ به ما مي آموزد كه ما نيز بزرگوار زندگي كنيم.هنري وادزورث لانگفلو شما ناخداي كشتي خودتان و نويسنده ي داستان زندگيتان هستيد.بلك وسبت |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 11:35 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی تو نیستی
شادی کلام
نامفهومیست
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:25 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش همیشه درکودکی می ماندیم تا به جای دلهایمان سر زانوهایمان زخمی میشد....!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 15:28 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر خوبه ادم یکی را دوست
داشته باشه
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 15:30 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
گاه گاهی که دلم می گیرد٬پیش خود می گویم
:آنکه جانم را سوخت٬
یاد می آرد ازین بنده هنوز…؟!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 7:52 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
ارزو دارم نوروزي كه پيش رو داريد اغاز روزهايي باشد كه ارزو داريد پيشاپيش سال 91مبارك آرزومند سالي سرشار از شادي براي شما
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 10:53 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
آرزویی بکن ...
گوش های خدا پر از آرزوست و دستهایش پر از معجزه.. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 10:2 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
هروقت دلت شكست وديدي آروم نمي شه... سرت روبه آسمون بلند كن وبپرس كجا دلي روشكستم... كه صدام رونمي شنوي!.... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 15:11 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
بهتعظيم مردم اين زمانه اعتماد نكن تعظيم آنان همانند خم شدن دوسركمان است كه هرچه به هم نزديكترمي شوند تيرش كشنده تر است...... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 8:3 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
توبه افتادن من درخيابان خنديدي ومن همه حواسم به چشمان مردم شهر بود كه عاشق خنده ات نشوند.... دل ادما وقتي ارومه كه مي دونند اگه نباشند هم در قلب عزيزانشون ياد وخاطرشان هست پس چه بلاتكليفند آن ها كه هستند ومي دونند با بودنشان هم درقلبي جاندارند...... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 11:36 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
به او بگویید او دیگر نوشته هایم را به خود نگیرد! او دیگر او نیست ...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 7:37 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
همه به زخمشون دستمال میبندن اما من به زخمم دل بستم ! ولنتاین بر زخم زندگیم مبارک!!!! واسه روز ولنتاین دوتا ستاره تقدیمت می کنم یه ستاره پر بوسه که دلم بی تو نپوسه یه ستاره پر امید واسه هر کی تو رو دید ولنتاین مبارک میدونی ولنتاین یعنی چی؟ یعنی اینکه یه عاشق واقعی باید به یه نفر دل ببنده و تا آخر عمر هم عاشقانه عاشقش باشه عاشقتم تا همیشه ولنتاین مبارک پارسال این روزا برامون پر بود از عطر شکلات و کادوو عروسک و شمع …اما امسال نمیدونم ولنتاین رو با کی جشن میگیری . . هر جا و با هر کسی باشی دوستت دارم ولنتایت مبارک |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 7:44 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
آرزويم برايت اين است.... درميان مردمي كه مي دوندبراي زنده بودن.. آرام قدم برداري براي زندگي كردن.... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 10:3 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
بدنیست غم کم می خورم
کم که نه! هر روز کم کم می خورم آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!! خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد داد شد عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام عشق اگر اینست مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! دیگر مسلمانی بس است در میان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم بعد ازاین بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم نیستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن! من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش من نمی گویم،دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است روزگارت باد شیرین! شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش آه! در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود!!! وای! رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو دیوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان اینهمه خنجر دل کس خون نشد این همه لیلی،کسی مجنون نشد آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام عشق از من دور و پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه! هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم حافظ فرزانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت: " ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 13:2 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
همه دلتنگي هايم برسد به دست... بزرگي كه اگر بزرگ بودنش را ... زودتر نمي فهميد ... ديرتركوچكم ميكرد..... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 12:46 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
از دنياي تورفتن دلي مي خواهد كه آنقدر به حادثه ايمان داشته باشد كه زيز هيچ زلزله اي بم نشود.... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 14:57 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا آن چنان غرق دریای غربتمان نکن که به هر خاشاک عاطفه ای دست دراز کنیم. آرزوهایت رو یه جا یادداشت کن! و یکی یکی از خدا بخواه ، خدا یادش نمیره ؛ ولی ....... تو یادت میره! چیزی که امروز داری آرزوی دیروزت بوده من خدا را دارم کوله بارم بر دوش ، سفری میباید ، سفری تا ته تنهایی محض ، هرکجا لرزیدی ، از سفر ترسیدی ، فقط آهسته بگو : من خدا را دارم. در مقابل تقدیر خداوند مثل کودکی یکساله باش که وقتی اورا به هوا می اندازی میخندد ، چون ایمان دارد که تو اورا خواهی گرفت. شادی امروزم رابه خاطر نادانی دیروزم از دست دادم.خداوندا نادانی امروزم رابگیرتا شادی فردایم را از دست ندهم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 12:36 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
شب آرامی بود می روم در ایوان، تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین :با خودم می گفتم زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست زندگی ، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟ !!!هیچ زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت زندگی درک همین اکنون است زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد آمد تو نه در دیروزی، و نه در فردایی ظرف امروز، پر از بودن توست شاید این خنده که امروز، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با، امید است زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک به جا می ماند زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق زندگی، فهم نفهمیدن هاست زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست فرصت بازی این پنجره را دریابیم در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم پرده از ساحت دل برگیریم رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند چای مادر، که مرا گرم نمود نان خواهر، که به ماهی ها داد زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست من دلم می خواهد قدر این خاطره را دریابیم. سهراب سپهری |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 8:2 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی خدا درها رو میبنده و پنجره ها رو قفل می کنه زیباست اگه فکر کنی شاید بیرون طوفانه و خدا میخواد از تو محافظت کنه . . همیشه فکر می کنیم چون گرفتاریم به خدا نمیرسیم ولی در حقیقت چون به خدا نمیرسیم گرفتاریم ! برای پناهندگی به درگاه خدا ، نیاز به هیچ گذرنامه و ویزایی نیست خداوند همان است که ما میخواهیم کاش ما همان بودیم که خدا می خواست. اگر میخواهی ارزشت را نزد خدا بدانی نگاه کن ببین ارزش خدا نزد تو در وقت گناه چقدر است. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 8:42 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
راست می گویی بین ما چیزی از جنس صمیمیت نیست و دلم بی خود در سینه بالا و پائین می پرد برای هر بار دیدار تو...
می دانم که می دانی، صمیمیت یعنی برداشت نقاب و نداشتن ترس از وابستگی... شاید اصلا من نقاب دارم و تو ترس...
من نقاب می زنم تا نبینی چشمانم را که دوستت دارند و تو می ترسی از وابسته شدن...
به هرحال، همه ی روزهای خوب با تو بودن باز در نقطه ی که می توانست به با هم بودنمان وصل شود، می رود که خاطره شود... و هر دو خوب می دانیم که پس از این بار هرگز بازگشتی نخواهد بود...
ای کاش آنقدر دوستم داشتی که دیگر نه هراس می ماند ونه نقاب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 7:39 توسط بهار
|
|
||